همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

درباره من
میخواهی قضاوتم کنی
کفشهایم را بپوش
راهم را برو
دردهایم را بکش
سالهایم را بگذران
بعد اگر توانستی قضاوتم کن

همسایگان محترم:
لطفا همدیگر را همان طور که هستیم بپذریم





با عرض پوزش با اینکه کامنتهاتونو شاید چند بار بخونم
ولی معذورم از تایید کامنتها
عذر خواهی منو بپذیرید
نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : شنبه 9 خرداد 1394 03:22 ب.ظ
ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ

و ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺴﯽﺳﺖ

که ﺁﻥ ﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ

 و ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﻮﯾﯽ!

ﻧﯿﻤﮑﺖﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺪ ﭼﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ...






نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : جمعه 30 تیر 1396 10:35 ق.ظ

صبح ها اصولا زمان خوبیه برای فکر کردن ؛ اما فکر کردن لازم نیست فکر کردن درباره مسئله خاصی باشه ، حتی یه زنگ تلفن هم میتونه ذهنتو مشغول کنه . یه جدول نیمه کاره یا صدای شیطونی پسر بچه همسایه .

برعکس صبحها, ظهر اساساً وقت خوبی برای فکر کردن نیست . در مورد هرچی تمرکز کنی اصلا نمی تونی بهش فکر کنی . همه چی حواستو پرت می کنه . حتی صدای یه فروشنده دوره گرد توی مترو.

اما هیچ کدوم به اندازه عصر جالب نیست  . عصر به همین اندازه که خوردن چای می چسبه فکر کردن در مورد یه مسئله خاص هم لذت بخشه ، خصوصا اگر مرور یه خاطره باشه .

اما شب ...... همه چی فرق می کنه . شبا می تونی ساعتها به یه کتاب چشم بدوزی بدون اینکه بخونیش . به آدما فکر کنی بدون اینکه بخوابی . فیلمی رو نگاه کنی بدون اینکه موضوعش رو بفهمی یا برای کسی که دوست داری قصه بگی . یه قصه که فقط خودت بشنوی و ....

#همین


پ.ن : چه دردی میکشند والدین آتنا

بقول دوستی:
روی جسد دختر مظلوم مردم، سواری نکنید لطفا !


بعدا نوشت: برام آدرسی بزار




نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : دوشنبه 19 تیر 1396 09:59 ق.ظ
اولا سلام عرض میکنم خدمت دوستای عزیز و که در این مدت که ما نبودیم اظهار لطف کردن و بیاد بودن و مارو شرمنده ی خودشون کردن
و عذر خواهی بابت اینکه به علت ضعیف بودن نت توی نیروگاه و منطقه ایی که بودیم نتونستم جواب کامنتهارو بدم
دیروز صبح ساعت 10 با پرواز بوشهر تهران برگشتم و مامان با ماشین اومد دنبالم و اولین دیالوگ تکراریه ما این بود : بازم که رفتی سوختی برگشتی بهت میگم ضد آفتاب ببر گوش نمیدی که
میگم:  مامان تو دمای 54 درجه توی سایه هم باشی میسوزی ضد آفتاب کجام بزنم
مامان رو پیاده کردم در خونه و یه راست رفتم بیمارستان دیدن یه دوست بعدشم برگشتم خونه و یکراست رفتم تو تخت و یه دل سیر تا عصر خوابیدم
جالب اینه چیزی که تو این ماموریت بیشتر از گرما اذیتمون کرد بیخوابی بود
یه چیز داخل پرانتز بگم بعد بگم چرا بیخوابی
( حدیث داریم از پیامبر اسلام : هر کس همسایه اش را آزار دهد از ما نیست)
حالا چرا اینو گفتم ، جونم براتون بگه شرایط کاری تو این فصل سال توی عسلویه اینجوریه که چون توی روز امکان فعالیت نیست شیفتهای کاری معمولا از 8 شب شروع میشه تا 4صبح چون هوا خنکتره
ما وقتی نزدیکای صبح میومدیم به محل اسکان تا بخوابیم تا میخواست خوابمون ببره بلندگوی مسجد که اتفاقا اسمش هم مسجد حضرت رسول بود با چنان صدای بلندی اذان پخش میکرد که تاهفت آبادی اونورتر هم اگه کسی بیهوش هم شده بود بهوش میومد و این قضیه تمام اون نه روزی که اونجا بودیم تکرار میشد
یعنی یه طوری شد یه روز تصمیم گرفتم برم برق مسجد رو طوری قطع کنم که خبره ترین برق کارشون هم نتونه مشکلش رو پیدا کنه بازم گفتم لعنت به شیطون
آخه برادر من کسی که واقعا بخواد واسه نماز صبح بیدار بشه خودش وظیفه ی خودش رو میدونه لازم نیست شما با این صدای دلخراشت ادای وظیفه کنی

بگذریم...

مطلب بعد اینکه : کنار دریا یه تابلویی نگاه منو به خودش جلب کرد  نوشته بود # مردان با غیرت زنان با حجاب دارند# این تابلو دقیقا جایی که خانومها برای شنا می اومدن نصب شده بود با خودم فکر میکردم که به نظرم مردان با غیرت باید چشمهای با حجابی داشته باشن
جناب آقای محترمی که چهار چشمی مراقبی کسی خانومت رو موقع شنا کردن اونهم با مانتو دید نزنه یه خورده هم خودت رعایت کن و زن و بچه ی مردم رو دید نزن

مطلب دیگه اینکه چند سال پیش وقتی تو بلاگفا مینوشتم مطلبی با این عنوان که # اینجا آخر دنیاست# در مورد عسلویه و ضعف امکاناتی که اونجا هست حتی در مورد امکانات اولیه زندگی نوشتم و الان پیداش نکردم که لینکش رو بزارم براتون ولی اینو بگم عسلویه با وجود ارز آوریه عظیمش واسه مملکت خیلی مظلومه

چقدر من حرف زدم امروز...

کلی حرف واسه گفتن و نوشتن داشتم امروز که نشد و نتونستم اینجا بنویسمشون
چند روزی که دور از دنیای نت و وبلاگ بودم به این فکر میکردم که اصولا ما واسه چی داریم مینویسیم ؟ بیشتر واسه خودمون ؟ خب تقصیر دوستایی که وقت میذارن چرت و پرتهای مارو میخونن چیه ؟ واقعا واسه کسی مهمه این حرفا ؟ و خیلی فکرای دیگه .
و کم کم داشتم به این فکر میکردم که ننویسم چون تنها دلیل اینروزهای اینجا نوشتن و نبستن وبلاگ دوستان عزیزی هستن که خیلی عزیزن


# همین



نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : چهارشنبه 14 تیر 1396 10:28 ق.ظ
بیا به غار بر گردیم !
به بدوی ترین بوسه ها
که بوی عقد نامه ومهریه نمی دادند....
تا عریانی، زننده به حساب نیاید
و زیبا ترین هدیه ی جهان
آتشی باشدکه یک روز را
صرف روشن کردنش کنم برای تو....

بیا به غار بر گردیم !

به روزگاری که
مایکروویو و تلویزیون را نمی شناخت
و در آن رنگین کمان اتفاق بزرگی بود؛
دندان درد
خدا را به یاد ما می آورد
و پیدا کردن غذا
سفری عظیم به حساب می آمد
که به عشق یک لبخندت تن می دادم
به آن ...
بیا به غار برگردیم !
تا تماشای مهتاب
اثری هم پای دیدن فیلم های برتولوچی داشته باشد
وسینه ریزی از گوش ماهی ها که به دستان خودم از ساحل برایت جمع کرده ام  با ستی از برلیان برابری کند....

تصویری از تو را
بر دیوار غارمان خواهم کشید
تا باستان شناسان هزاره ی دیگر
بدانند انسان کدام عصر
نخستین کاشف عشق بود!



پ.ن : نبودنهام رو ببخشید یک هفته ایی هست که ماموریت اومدم عسلویه اونم تو این گرمای وحشتناک و دسترسی به نت ضعیفه جبران میکنم
# شاد باشید



نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 11:57 ق.ظ

بریده ایی از کتاب:

مارکو : از بوسه ی من خوشت نیومد؟


ورونیکا : کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم..


مارکو : ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه ...



#پائولو_کوئیلو


"ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد"




پ.ن: امیدوارم هرچی خیره همون اتفاق بیوفته، برات دعا میکنم همسایه



نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 09:35 ق.ظ



اللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِیرٍ،... اللَّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَرِیضٍ ...»

خدایا ما همه اسیریم همه ی ما رو آزاد کن

التماس دعا واسه همه ی مریضها


پ.ن:

اینکه تو این شبها تاکید شده که باید ببخشی تا بخشیده بشی واقعا تامل برانگیزه
من فکر میکنم بخشیدن جزو سختترین کارهای دنیاست که هرکسی تواناییش رو نداره
یه زندانی رو در نظر بگیرید که ده سال بیگناه تو زندان مونده و همه ی این ده سال رو به این امید زنده مونده که وقتی بیرون بیاد انتقامش رو بگیره ولی وقتی میاد بیرون بتونه ببخشه
فرقی نمیکنه بخشیدن کسی که یک نفر رو کشته یا یک احساس رو
تو این شبا از خدا قدرت بخشیدن طلب کنیم تا ببخشیم و بخشیده بشیم

پ . ن 2:تو این شبا باید بیدار شد نه اینکه بیدار موند





نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : یکشنبه 21 خرداد 1396 10:15 ق.ظ


زنها همیشه با جهت مشکل دارند
از آغوش که بیرون می آیند
یادشان میرودسمت گریه بپیچند
یا همین طور مستقیم بخندند
سر هر تقاطع
هر بوسه
صدبا از خودشان میپرسند
اکنون دارم عشق را میروم
یا می آیم؟

برای همین
دور شدنت را پای بی مهری نمیگذارم
فکر میکنم آدرسم را گم کردی
فکر میکنم میروی که نزدیک شوی
فکر میکنم دیر ولی
دوباره برخواهی گشت...

# همین


پ.ن: اجازه بدیم گاهی بعضی چیزارو ازمون مخفی کنن
وقتی فضولی میکنیم اول از همه آرامش خودمون بهم میخوره

بعدا نوشت:

بعضی وقتا توی زندگی، موقعیت هایی پیش میآد که انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خودش رو بپــردازه.
عزتت باقیست همیشه...


نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : شنبه 13 خرداد 1396 10:11 ق.ظ
سبز ، زرد، سفید، آبی ، امروز هم یه بسته ی نارنجی خرید.

 مادر هر شب به یاد تو بارونی میشه بعد با قرصاش یه رنگین کمون می سازه.
 
دکتر همین دیروز گفت شکر خدا هیچ مشکلی نداره . اما... اما خودش اصرار مینکه ناخوشه .

 می دونی! من هم احساس میکنم حق با مادره. دکتر اشتباه میکنه.

طفلکی گذشته ش درد میکنه . هیچ دکتری هیچ وقت این درد رو تشخیص نمیده.

 سبز ، زرد، سفید، آبی ، حالا هم  نارنجی . اون رنگین کمون امشب مادره برای فراموشی خاطرات تو.

 لابد فکر میکنه هر چی بیشتر قرص بخوره سریع تر فراموش میکنه.

 حداقل... حداقل یه بار بیا به خوابش. چی میشه؟!

بیا بهش بگو... بگو این رنگین کمون  نه دردی رو از اون دوا میکنه نه پلی مشه برای برگشتن تو.

 مادر رو به عکسات میشینه. نگات میکنه. بارونی میشه، دلش، چشماش.

 دستاشو به طرف تو دراز میکنه اما ... اما دستش به تو نمیرسه.

 و دوباره  سبز ، زرد، سفید ، آبی و نارنجی. فقط همین امشب ... فقط همین امشب از روی پل رنگین

 کمونی عبور کن، به دنیای اون بیا. فقط برای چند لحظه. دستاشو نگیر اما...اما حالشو خوب کن...

حالشو خوب کن

#همین



پ.ن: تو دیروز هم بیایی برای من دیر است

پ.ن: در مورد روزه گرفتن چند سالیه با خودم درگیرم اینکه این روزه گرفتن ما نه ما رو بفکر گرسنه ایی میندازه چون امید داریم به سفره ی رنگین افطار و نه باعث ترک گناهی میشه با این وجود باز هم میگیرم


نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 02:31 ب.ظ


سالها بعد یاد تو از خاطرم خواهد گذشت

و نخواهم دانست که کجایی

اما ارزوی من برای خوشبختی تو ،

تو را فرا خواهد گرفت

و احساس خواهی کرد که اندکی

شادتر و اندکی خوشبخت تری

و نخواهی دانست که چرا


#همین



نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 09:33 ق.ظ
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
 هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا‌ ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا را برایت بیاورند.
 نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. پادشاه اما به محض ورود به داخل قصر، وعده‌اش را فراموش کرد.
 صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود...
«ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم اما وعده لباس گرم تو، مرا از پای درآورد».



پ.ن : مراقب وعده هایمان باشیم
#همین#



نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396 11:35 ق.ظ
یه وقتایی هم هست که ما از یه پروانه خیلی خوشمون میاد اونو تو مشتمون میگیریم که مال ما بشه و به خیالمون ازش محافظت کنیم غافل از اینکه وقتی مشتمون رو باز میکنیم اون پروانه له شده
#همین#
پ.ن : مراقب پروانه ها باشیم

بی ربط نوشت: جدیدا چقدر تعداد خانومهای چشم رنگی زیاد شدن
از قضا همشون هم کاندیدای شورای شهر هستن
بی ربط نوشت2: تنها تفاوت کارگرایی که تو پلاسکو مردن با کارگرای معدن یورت فقط در این بود که اونا تو تهران مردن ولی کارگرای معدن تو آزاد شهر مردن و هیچکس دلش نسوخت هیچکس توی اینستا براشون عکس نذاشت و هیچکس غصه دار نشد
وای بر ما...وای بر انسانیت





نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 10:06 ق.ظ
19 اردیبهشت هر سال یادآور دو حادثه ی مهم توی زندگیه منه یکیش شیرینه شیرین و اونیکی تلخه تلخ
که تلخیه دومیش شیرینیه اولی رو از بین برد
چند سال پیش همچین روزی ساعت 8 صبح پرستاری از بیمارستان زنگ زد و گفت حال پدرتون هیچ خوب نیست زود بیایید بیمارستان ، بابا سرطان روده ی بزرگ داشت و هشت ماهی بود که بستری بود

 من دیشبش تا 2 نصفه شب پیشش بودم و با اون حالش کلی حرف برام زده بود و اصرار داشت که حتما باید اینارو بهت بگم شاید فردا دیر بشه
تا برسم بیمارستان بابا رفته بود با آرامش عجیبی که تو چشماش بود، دیگه درد نمیکشید و دیگه هیچ دستگاهی بهش وصل نبود آزاد آزاد پر کشیده بود.
پرستارها آنچنان گریه میکردن که من خودم متعجب شدم یکیشون بهم با گریه گفت پدرت مرد نازنینی بود یه گنج رو از دست دادین.
یاد حرفهای دیشبش افتادم که میگفت: پسرم عزت دست خداست نه بنده ی خدا ، میگفت: همیشه سعی کن بهترین باشی حتی اگه سوپور محله بودی بهترین سوپور باش ، میگفت : پای چیزی که باورش داری ایستادگی کن حتی اگه به قیمت تنها ایستادنت باشه ،
میگفت: ....
.
.
.

بابا آب داد
بابا نان داد
بابا تکیه گاه بود
بابا مهمتر از اونها عشق داد
و یکی از حسرتهای زندگیم این شد که فرصت نشد و نتونستم ذره ایی از اینهمه خوبی رو جبران کنم

پ.ن : چقدر دلتنگ حضورت هستم
کاش تصویرت نفس میکشید
پ.ن: قدر بودنشون رو بدونید



نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 03:04 ب.ظ
همین که دوستش داشته باشم کافیه.

 همین که احساس خوبی داشته باشم و نگرانش نباشم.

 فرقی نمی کنه سوغات زندایی سیما از  پاریس باشه یا اونو  از یکی از تولیدی های حوالی ناصرخسرو خریده باشم.

 فرقی نمی کنه  که روی اتیکتی که پس گردنش چسبیده نام فلان برند جهانی رو نوشته باشن یا اسم  یه کارگاه کوچیک توی یکی از حجره های بازار.

 فقط کافیه که دوستش داشته باشم، احساس کنم که روز خوبی رو با هم خواهیم داشت و قراره هزار اتفاق خوب برامون بیفته.

 اما نه، یک چیز دیگه هم هست.

تو هم باید دوستش داشته باشی.

خب دل آدم خوشه  به این که کسی که نظرش خیلی مهمه لباسش رو بپسنده و زیر لب چیزی بگه که تو  دلت قند آب بشه .

 همین که رنگ لباسم به چشم های تو بیاد بهترین اتفاق جهانه .


# همین

پ.ن: کی بهم ریخته هوای فنجونای فال مارو
پ.ن: شجاعترین آدما کسایی هستن که به دوست داشتنشون اعتراف میکنن


نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 03:18 ب.ظ
از جاکفشی دم در بعضی از واحدهای آپارتمانها باید عکس گرفت و در سایز شصت در چهل چاپ کرد. روی دیوار چسبوند و بعد تند و تند درباره شون فیلمنامه نوشت.
 من خیلی خوب می فهمم صاحب پوتین های گلی درب و داغون، چه مرد تنهایی باید باشه. کسی که حتی وقت نکرده برای آمدن به شهر و سر زدن به بچه هاش یه کفش مهمونی بپوشه.
اون کفشای ورنی و مشکی پاشنه دوازده سانتی اگه مال یک عروس سر به راه نباشه مال چه کسیه؟ خب معلومه که برای جا شدن کفشای خودش مجبور شده کفشای بقیه رو هم مرتب و پشت سر هم جفت کنه.
 اما این کتونی کوچیک و کثیف! توی قصه ام یک آینده ی خوب برای صاحبش رقم می زنم. یک فوتبالیست حرفه ای که تعداد گل های ملیش هم بالا باشه.
 من حتی برای صاحب این چرمی های مردونه هم برنامه دارم. نه می خوام مهندس داستان باشه و نه وکیل عالی رتبه. از او یک آقای گل فروش می سازم که هر روز صبح با همین کفش ها از گلدوناش سان می بینه و در پادگان او هیچ برگ پلاسیده ای جا نداره.
 راستی، از شما چه پنهان احساس می کنم جای کفشهای کسی همیشه توی فیلمنامه های من هست ولی پیداش نمی کنم.
فیلمنامه ی شما چیه در مورد کفشها؟؟؟


پ.ن: ممنون از دوستایی که با وجود این محدودیتهایی که میهن بلاگ بوجود آورده مارو فراموش نکردن
پ.ن: یاد چند سال پیش و بلایی که بلاگفا سر وبلاگها در آورد و همه ی آرشیومون پرید افتادم
پ.ن: من الان خوبم




نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:00 ق.ظ

خوبیه خیابونای تهرون به اینه که ته نداره ،میتونی یه صبح تا شب برونی

 بدون اینکه تو هیچ خیابونی تکراری بشی.

وقتی یه عصر تا نصفه شب بدون هدف و بی مقصد رانندگی میکنی

 با یه ترانه که دکمه ی ریپلای پخش ماشینو میزنی و مدام تکرار میشه

 اونقدر که حالت از هرچی ترانه هست بهم بخوره.

این یعنی که یه جایی تو درونت درد میکنه یه جایی اون دور دورا

درون خاطرات گذشته ت اذیتت میکنه.

 مثل یه موضوع نا تمام ، و امان از این تموم نشده ها

خوبی خیابونای تهرون به اینه که میتونی توی ماشینت زار بزنی

و رانندگی کنی و به گذشته و حالت و هرچی بوده و تموم نشده

 لعنت بفرستی و کسی نپرسه چته؟

بعضی زخمهای کهنه هستن که باید هرچند وقت یکبار   

روشو باز کنی و نمک بپاشی و دوباره ببندیش تا خیلی چیزا یادت بیاد

خوبیه تهرون به اینه که راه دررو داره و میتونی از همه چی فرار کنی

فقط این وسط ...

بدیه تهرون به اینه که دره نداره که اگه یه روز دلت از عالم و آدم گرفت

مسیرتو کج کنی طرفشو

خلاص...

 



نویسنده : حامد سپهر
تاریخ : دوشنبه 21 فروردین 1396 11:59 ب.ظ
نمی شه منکرش شد لذتی رو که در خرید کردن پنهان شده

و همه ی ما از همان اولین سال های زندگی کشفش می کنیم.

 نمی شه نادیده اش گرفت همون ذوقی رو که با خریدن یه آبنبات چوبی، یه توپ چهل تکه، یه جلد کیهان بچه

ها یا کیف و کتاب اول مهر یا کفش شب عید تو دلمون پرپر می زد و هیچ لذتی هم هنوز جایگزینش نمی شه.

 حالا در حوالی سی و چند سالگی، باز دلم هوایی که می شه شاید خریدن یه روزنامه، یه شال گردن چهار خانه، یه

 کیف چرمی دوست داشتنی یا یه  جلد کتاب نایاب که سالها در به درش بودم حالم را خوب کنه.

اما حالم بهتر می شه  اگه روزی از راه برسه که هیچ حسرتی تو  نگاه
هیچ بچه ایی، پشت شیشه ی هیچ

فروشگاهی برای خریدن کادوی روز پدر، خونه نکنه.


پ.ن: حواسمون به اطرافمون باشه

پ.ن : سلامتیه همه ی باباهای عزیز و 

فاتحه واسه باباهای از دست رفته 

پ.ن: کاش خواب بابا رو ببینم

اینم تا یادم نرفته بگم: یه پیامک لذت بخش 

امروز رسید دستم با این عنوان که دختر معنویم

 روز پدر رو بهم تبریک گفته بود

 میدونم لزوما خودش این پیامک رو نفرستاده

 و بهزیستی اینکارو کرده ولی پیامکش

 کلی لذت داشت .

خوشبخت بشی دخترکم و ممنونم


تعداد کل صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :